![]() |
![]() |
|
|
نه آنکه بی مروت باشم یا رسم آزاده بودن ندانم ... نه هرگز چنین نبوده و نیست اما این روزگار مرا به تنگنای حیات رسانده است از من دور شو با من نباش ای وجدان , ای انسانیت مرا ترک کنید . در این روزگار نامروت باید حیوان صفت زندگی کرد مراترک کنید شما را به نام رهایی سوگند. مریم ملکی نوچه دهی |
|
آن روزها را یاد آر... آن روزها که دشمنان فرصت میدادند پیش از مرگ سیگاری کشید , آبی نوشید , غذایی خورد ..یادم نمیآید من زاده روزگار جمهوریت یک تمدن باستانی هستم که به یغما رفته است باورهای مروارید گونه اش .من یادم نمیآید , که صلح را رنگ سفید بزنند , صلح روزی بود که گفتند خرمشهر آزاد شد اما هرگز نفهمیدم چرا صلح را رنگ خون کردند ؟! خرمشهر که آزاد بود!!!یاد آر روزگاری که یا علی گفتن حرمت داشت , که خدا داشتن حرمت داشت , که زن بودن حرمت داشت یاد آوریم فرهنگی که به بادش دادیم وقتی کنار خیابانهای شهرمان دخترانمان تن را به حراج دادند برای باز کردن عقده های کودکی ها و مردان سرزمینم که پیکر تراشان دنیا از تراشیدن مردانگیهای قلبهایشان عجز بودن رگ های سبز غیرت را میان شرنگهای منگ کننده فرو بردند.. یاد آریم روزگاری که ایران را با حروف بزرگ مینوشتند , که ایرانی بودن کافی بود تا باورمان کنند.
آن روزها را یاد آر که منصور برای خدا شدن بر دار شد , بیجه ای نبود , خفاش شبی نبود ... این روزها طاقت ما کم شده و شانه هایمان زیر شنیدن خبرهای پی در پی شکستها خم شده ..ما بریدم از هرچه سپیده بود ما از خدا هم بریدم که یاد نیاوریم ما یاد نمیآوریم ما نمیخواهیم یاد آوریم . . . یاد آرید ما بر باد تکیه کرده ایم
مریم .ملکی نوچه دهی |
|
نخلها صدای بارش میدهند , آسمان هم رنگش خالص نیست , شبش سیاه نیست , ایجا شبها آسمان آبی غمگین است . باد های اقیانوس هند هم تنبل شده اند...نسیمش خنک نیست , گذرا نیست , دل آرا نیست ..اینجا میشود سالها نشست و رویا بافت , اینجا میشو د نشست و پاکت پاکت سیگار کشید , اینجا میشود از خود فرار کرد من اما از فرار خسته و فرسوده ام من پی خدایی میگردم که در من گم شده , خدایی که زن بودن را تقدیر من ساخت , خدایی که به من حق داد مادر باشم این خدا با این همه بخشندگی چرا ناپیداست ؟ خدا .. اگر تو خدایی... اگر تو آنچه از نشانه ها برمی آید هستی .. اگر این منم که تویی وتویی که منم دستی تکان بده خودی نشان بده این روزگار روزگار نشتن و انتظار و صبوری نیست ..این روزگار روزگار تماشا کردن نیست .اینجا حتی به قیمت یک برش هندوانه خدا میفروشند .. ,هشدار!!! به تو میگویم : همین منی که هر شب با تو عشق بازی ها میکنم , همین منی که تو را خدا کردم در من همین من , تو را شاید بفروشم به هوسی ؛ آهی ؛ امیدی؛ صدایی اینجا دیگر باور فروشی باب شده نازنین مریم, خرده نگیر از من , ما باید هم رنگ جماعت ناباور و بی خدایی باشیم که روی چرخ گاریهای خدا را سیری صد تومان میفروشند بی تخفیف . !من هم شک دارم ....... شاید خدا در من نیست , شاید این منم که خدایم و چشم سومی نیست بیدارم کند در این بازار مکاره که شرافت آب جوب است و انسانیت حرفی تزِِينی برای سر در زورخانه ها , تو خوش باور ی اگر ایمان جستجو میکنی.
مریم ملکی نوچه دهی |
|
صدای ناله قلبم را میشنوی؟
خسته شده از این زندگی , خسته شده از این همه پوچی که گوشه ی اتاق تاریک ذهن من تلنبار شده... این روزها از در و دیوار برای من میبارد دلم میخواهد فریاد بزنم تف به این روزگار تف به این تنهایی تف به این همه نرسیدن من مقصدم اینجا نبود که اینجایم بغض گلوی احساس را میفشارد آخر اینجا کجا و آن جایی که مقصود دل بوده است کجا .... |
|
گفتم : کلمه ای بگو تا با آن برایت نامه ای بنویسم ! اما نگفت.. پیش دلم زیر زیر و شرمانه نگاهی به دفتر و کاغذم کردم و این ابتدای از تو نوشتن بود... این تویی که باید بیاید و یک روز مرا از دنیای واقعی جدا کند و به سرزمین رویا ها ببرد و خود بلیط تمام قطار ها را بگیرد و به من نگوید مقصد کجاست . این تویی که بیاید و مرابا خود ببرد به نا کجای عطار و شمس .به تو هرگز نگفته بودم که من از قدم گذاشتن در سرزمین رویا و عشق با کفشهای راحتی ام چه حسی دارم !!! من عاشق گم شدن در عشقم ...عشقی که نداشته ام ,عشقی که نیامده هنوز,عشقی از جنس خودم ....دستت را به من بده و از درگیر شدن با نور نترس ... اینجا جز نور و ملکوت و کودکی و گل و بهار خبری نیست .اینجا نخل ها خرما نمیدهند بلکه عسل محصولشان است. فرشتگان این جا بال ندارند , همه ی کودکان فرشته اند با آن کاکل های زردشان. این جا سرزمین عشق است , جایی که انتهایش خانه ی خدا ست , جایی که میشود کامل بود , پرواز کرد و خندید
mary.2010 |
|
های های های گریه میکند , من نگاه میکنم , او غصه میخورد , من میخندم , او سکوت میکند , من لب میگزم که مبادا غمگین تر شود , او نگاه میکند من های های های گریه میکنم و او به من میخندد ....
به این سادگی همدرد میشویم به این سادگی دوست میشویم به این سادگی هم بغض می شویم و به همین سادگی با هم و نه به هم میخندیم..
دوستی ساده است , رفاقت ساده است , دست یاری دادن ساده است تنها اگر دلت صاف باشد و روشن ,تنها اگر موسیقی دلت دلنواز بنوازد برای دوستان , فقط اگر خودت باشی و خودت
دوستی به همین سادگیست که برایت گفتم پس چرا میترسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟....
مریم ملکی |
|
نامه هایت را میخوانم و گویی من را در خود مرور میکنم ! این چه حسی است
؟!
من شبیه تو هستم یا تو شبیه من بودی ؟ من در زندگی دوباره ام چیز دیگری هستم و انگار خود را در زندگی گذشته مرور میکنم!!!!!!! آیا سنخیتی هست ؟؟؟ فروغ جا ن این نامه را برای تو مینویسم که شعر های تو مرا همیشه مست میکند .. فروغ جان من نمیدانم چرا ؟! اما گویی من از تو تکه ای قلب به ارث برده ام که تو را خوب میفهمم و تو را خوب مشناسم. تو یک خاطره یا شاعره نیستی در ذهنم , گویی تو در من زندگی میکنی , تو اسطوره ی من در نوشتنی . نگاهت به دنیا نگاهم را عوض کرد و من چقدر خوشحالم که تو را در کتابهایت در شعر هایت, در کلمات و در ویرگولهای میان تمام گریه های جاری در کلامت یافتم. من چه حس خوبی دارم که تو را دارم و چه اندوهناکم که چرا در آن سالها متولد نشدم !!! من چقدر دیر دنیا آمدم!!!! این تقصیر من نبود ..... فروغ عزیز چه زنانه عاشق شدی و چه مردانه جدا شدی ... فروغ نازنین کاش از عاشقیهایت بیشتر میگفتی , کاش در های" تولد دیگر "را زودتر به روی دنیا میگشودی , کاش ....... این نامه را با همه عشق برایت مینویسم و میدانم به دستت میرسد , این روزهای پستچی ها دیگر با دوچرخه نامه نمیآورند , تو که نیستی ببینی ...حیف این روزها نامه ها را با فشار یک کلید میرسانند به خدا , به تو , به همه ی آنان که راهشان خیلی دور است.... فروغ جان دیگر باید بروم . .اگر توانستی به من بگو که آخر من تو هستم یا تو من بودی ؟؟؟ مسآله این است ؟؟؟؟؟
مری .بنگلور 2010 |
|
آنچنان دلم میخواهد زن باشم که نپرس ..
برهنه تن به بلور آب بسپارم و زیر نور مهتاب و سوسوی ستارگان شنا کنم در سکوتی محض. در حضیض خواب و رویا گم شوم و در قله های لبخند چشم بگشایم .. آنچنان دلم میخواهد زن باشم که نپرس.. میخواهم روی چمنهای معطر و مرطوب ولوو شوم و تا صبح با خدا حرف بزنم و عشق بازی کنیم... میخواهم کودکی را در آغوش گیرم و همه ی عشق را , همه ی باور های قشنگ را و همه ی لبخندها و بوسه های مادرانه را تقدیمش کنم. دلم میخواهد مادر باشم , عشق باشم , موهبت باشم , فرشته ی خدا ی بر زمین باشم , آری دلم میخواهد مادر باشم/ آنچنان دلم میخواهد زن باشم که نپرس.. دست خواهم کشید بر حریر شب و روی بخار پنجره با سر انگشت خواهم نوشت " آرزو"..... امشب آرزوهایم تمام شد خدایا محض یاد آوری هم که شده تو بدان آنچنان دلم میخواهد از تو تقدیر کنم چراکه زنم که نپرس.................. اینها که گفتم آرزوهای یک زن است که روزگاریست برای زن ماندنش و آزاد بودنش میجنگد..........
مریم ملکی..... |
|
پیش از اینها فکر میکردم که خدا / خانه ای دارد کنار
ابرها / مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا / پایه های برجش از عاج و بلور / بر سر تختی نشسته با غرور ماه برف کوچمی از تاج او / هر ستاره، پولکی از تاج او / اطلس پیراهن او، آسمان نقش روی دامن او، کهکشان / رعدو برق شب، طنین خنده اش / سیل و طوقان، نعره توفنده اش دکمه ی پیراهن او، آفتاب / برق تیغ خنجر او مهتاب / هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست / بیش از اینها خاطرم دلگیر بود / از خدا در ذهنم این تصویر بود آن خدا بی رحم بود و خشمگین / خانه اش در آسمان، دور از زمین / بود، اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود / در دل او دوست جایی نداشت / مهربانی هیچ معنایی نداشت هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا / از زمین، از آسمان، از ابرها / زود میگفتند: این کارخداست پرس وجو از کار او کاری خداست / هرچه میپرسی، جوابش آتش است / آب اگر خوردی، عذایش آتش است تا ببندی چشم، کورت میکند / تا شدی نزدیک، دورت میکند / کج گشودی دست، سنگت میکند کج نهادی پای، لنگت میکد / با همین قصه، دلم مشغول بود / خوابهایم خواب دیو و غول بود خواب میدیدم که غرق آتشم / در دهان اژدهای سرکشم / در دهان اژدهای خشمگین بر سرم باران گرز آتشین / محو میشد نعرهایم، بی صدا / در طنین خنده ای خشم خدا نیت من، در نماز و در دعا / ترس بود و وحشت از خشم خدا / هر چه میکردم، همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود / مثل تمرین حساب و هندسه / مثل تنبیه مدیر مدرسه / تلخ، مثل خنده ای بی حوصله / سخت، مثل حل صدها مسئله / مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود / *** تا که یک شب دست در دست پدر / راه افتادم به قصد یک سفر / در میان راه، در یک روستا خانه ای دیدم، خوب و آشنا / زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟ / گفت اینجا خانه ی خوب خداست گفت: اینجا میشود یک لحظه ماند / گوشه ای خلوت، نماز ساده ای خواند / با وضویی، دست و رویی تازه کرد با دل خود، گفتگویی تازه کرد / گفتمش، پس آن خدای خشمگین / خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟ گفت: آری، خانه ای او بی ریاست / فرشهایش از گلیم و بوریاست / مهربان و ساده و بی کینه است مثل نوری در دل آیینه است / عادت او نیست خشم و دشمنی / نام او نور و نشانش روشنی خشم نامی از نشانی های اوست / حالتی از مهربانی های اوست / قهر او از آشتی، شیرین تر است مثل قهر مادر مهربان است / دوستی را دوست، معنی میدهد / قهر هم با دوست معنی میدهد هیچکس با دشمن خود، قهر نیست / قهر او هم نشان دوستی ست / *** تازه فهمیدم خدایم، این خداست / این خدای مهربان و آشناست / دوستی، از من به من نزدیکتر آن خدای پیش از این را باد برد / نام او را هم دلم از یاد برد / آن خدا مثل خواب و خیال بود چون حبابی، نقش روی آب بود / می توانم بعد از این، با این خدا / دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا سفره ی دل را برایش باز کنم / میتوان درباره ی گل حرف زد / صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد چکه چکه مقل باران راز گفت / با دو قطره، صد هزاران راز گفت / میتوان با او صمیمی حرف زد مثل باران قدیمی حرف زد / میتوان تصنیفی از پرواز خواند / با الفبای سکوت آواز خواند می توان مثل علفها حرف زد / با زبانی بی الفبا حرف زد / می توان درباره ی هر چیز گفت میتوان شعری خیال انگیز گفت / مثل این شعر روان و آشنا: پیش از اینها فکر میکردم خدا.. |
|
که خواب را پس میزنی به هر گوشه کنار ذهن خود سر میزنی یاد او باش که گر دادست زندگانی هم تو رامرگ را هم نهاده در کنار جان تو خوب من , ای نازنینا ز سایه ها ی نا آشنا تو" نهراس مرگ بیاید یا نیاید باش د یا نباشد روزها میگذرند شب ها میآیند سایه ها در گذرند
مریم ملکی |
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر پایانی آغاز دوباره است اینجا پایان ما نیست اما تولدی دیگر است
از خود که نه... از خدا و عشق وایمان وتنهایی می نویسیم برای آنانکه چون ما غریب و دلتنگ تولدی دوباره اند... |
| پیوندهای روزانه |
|
کوچه مدرسه ی فمینیستی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
اشعار و متون ادبی عکس یادداشت های روزانه مطالب خواندنی |
|
RSS
|