تبليغاتX
تولدی دیگر
                                      ساز دلم بد می نوازد ٬گویی گوشه ا ی از دستگاه تنهایی  و غربت و آرزوهای دست نیافته است ..

در پریشانی آمدن و رفتنها میان گنگی احساس به دنبال صدای آشنایی امیدوارانه ایستاده ام

بیا و فضای این شب تهی را پر از تپش کن ٬بیا و برای رهایی من بال پرواز باش بیا هم پرواز من باش

چه بی ثمر به این سو و ان سو می روم ...آه ه ه ه ه ه چرا از رحمت نا امید شده ام ؟!

بیا که ساز دلم را تنها تو ای سپیده ی روشن می توانی کوک کنی ...

مرا باور کن و بیا

مرا به فردا نسپار

همین امروز بیا.....

                                                                                                  "مریم"

+ نوشته شده توسط سمن ومریم در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 20:4 |

رسیدن به کمال

 

در نیویورک، بروکلین مدرسه ای هست که مربوط به بچه  های دارای ناتوانی ذهنی است . در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمکمالی برای مدرسه بود پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز  برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...  او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی  تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره .

 کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و  اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه  ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت :

 یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که  بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید: بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً  بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها رو می کنه. پس به یکی  از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه  به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها را بخواهد ولی جوابی نگرفت وخودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم ...

 درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما  همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه... اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی  از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی  پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو  انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و  شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون  توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا،  برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده  بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی  پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که  چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت  کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!!

شایا بسمت خط دوم دوید. در این هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند:  شایا، برو به خط خانه...!

شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن  شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتند ماننداینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه... پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:

 اون 18 پسر به کمال رسیدند...

 
+ نوشته شده توسط سمن ومریم در جمعه یکم خرداد 1388 و ساعت 14:16 |

اين دود سيه فام كه از بام وطن خاست
از ماست كه بر ماست
وين شعله سوزان كه بر آمد ز چپ و راست
از ماست كه بر ماست

جان گر به لب ما رسد از غير نناليم
با كس نسگاليم
از خويش بناليم كه جان سخن اينجاست
از ماست كه بر ماست

ما كهنه چناريم كه از باد نناليم
بر خاك بباليم
ليكن چه كنم ، آتش ما در شكم ماست
از ماست كه بر ماست

اسلام گر امروز چنين زار و ضعيف است
زين قوم شريف است
نه جرم ز عيسي ، نه تعدي ز كليساست
از ماست كه بر ماست

گوئيم كه بيدار شديم اين چه خياليست ؟
بيداري ما چيست ؟
بيداري طفلي است كه محتاج به لالاست
از ماست كه بر ماست
+ نوشته شده توسط سمن ومریم در جمعه یکم خرداد 1388 و ساعت 14:9 |
در بهبه ی زمان گم شدیم و یادمان رفت ٬مداد های قرمز کلاس اول را ٫قمقمه های کوچک اما زیبایمان را

آن سیب های قاچ خورده زنگ های تفریح را ٬میان همه ی ازدحام و های هوی شهر یادمان رفته خاطرات

کودکی و سادگی و دوستی های بی ادعا را.

ما گم شدیم ٬ما میان سیاهی گذر ایام جا مانده ایم ...خسته و رنجیده

دلم دوستان دبستان را می خواهد ٬من دلم سادگی و شفافیت نگاه های مهربان را می طلبد .

دستانم همان دستانی را می خواهد که بازیهای پر ز عشق در آنها جای داشت .

روح من صفا می خواهد ...

 

                                                                                                      "مریم"

+ نوشته شده توسط سمن ومریم در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 14:32 |
 

"شروع" سخترین مرحله ی هر راه است .دستان نهیف و ویران شده از رنج بیماریت را در دستانم بگذار ..

میان دستانم امنیت را احساس کن. چه اهمیتی دارد اگر مرا نمی شناسی .چه اهمیتی دارد اگرتو را

پیش از این هرگز ندیده بودم!

میدانم حتی نفس کشیدن هم برایت مرور درد است خط به خط ...می دانم آمدن و رفتن انسانها چه آنان

را بشناسی و چه نه ..بی تفاوت شده است.می دانم اکنون تنها درد همدم تنهایی درون توست..

می دانم در عین این که خسته ای اما  امید در چشمانت پرچمدار است تا بگوید هنوز به او که در من و

با من است چشم  دارم .

اینها را نه که می فهمم... نه که لمس می کنم....!!!! نه ٬چنین ادعایی دروغ بس بزرگی است من فقط

از چشمان بیمارت می خوانم دوست من !!

سوالهای هر روزه در ذهنت تاب بازی  می کنند؟

چه کسی  ؟؟کجا ؟؟ چطور؟؟  چه وقت؟؟  و ای کاش ها٬ در قلب رنجور و بیمارت مهمانی گرفته اند ..

پاسخت ٬با اوست که رنج را بهر فهمیدن امید آفرید ...

امیدوار باش .بدان به یادت هست٬ بدان به یادت هستیم٬ بدان تنها نیستی ...

دوست من !!!شاید همین امروز ٬روز آرزوها باشد.

 

                                                                                            "مریم"

+ نوشته شده توسط سمن ومریم در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:56 |
طعنه به ویرانی دلم زدی و عجب !!! وقت آبادانیش تو به آن خندیدی !!
+ نوشته شده توسط سمن ومریم در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:43 |
مادرم شبنم گلبرگ حيات
                               پدرم عطر گل ياس بقاست
 
   مادرم وسعت دريای گذشت
 
                              پدرم ساحل زيبای لقاست
 
   مادرم آئينه حجب و حيا
 
                             پدرم جلوه ايمان و رضاست
 
   مادرم سنگ صبور دل ما
                         
                              پدرم در همه حال کارگشاست
 
   مادرم شهر اميداست و هنر
 
                            پدرم حاکم پيمان و وفاست
 
   مادرم باغ خزان ديده دهر
 
                             پدرم برسرما مرغ هماست
 
   مادرم موی سپيد کرده زحزن
 
                             پدرم نقش همه خاطره هاست
 
   مادرم کوه وقار است و کمال
 
                            پدرم چشمه جوشان عطاست
 
+ نوشته شده توسط سمن ومریم در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:35 |
هنوز عکس یادگاری تو را با همان قاب چوبی و زیبا پیش چشم گذاشته ام و هر روز به آن می نگرم

تو نمی دانی که چقدر دردناک است ٬مرور خاطرات تو هر روز برایم!!

من هنوز نمی دانم دچار عادت عاشقیم من هنوز به تو گرفتارم من هنوز منم..اما تو چرا خودت نیستی؟

تو چرا نیستی ؟ تو چرا از آنچه بودی گریختی ؟

من به تو هنوز امیدوارم ٬ برگرد...

+ نوشته شده توسط سمن ومریم در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:41 |

sky ,sun,stars,road,forest,moon light

these are common world between us

every time you feel lonely

remember i'm here, in your heart

in your world , in your memories

i can write  a thousand papers book

about romantices times that we have together



                                    


maryam '

+ نوشته شده توسط سمن ومریم در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 12:35 |
u dont know but!

i can read a lot of things

in your eyes because

eyes are heart mirror

i can see you on the mirror

                      maryam

+ نوشته شده توسط سمن ومریم در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 10:37 |


فردا هایی که هیچ وقت نمیرسند هم بهانه خوبی است برای امیدوار بودن،برای زندگی بهتر داشتن،برای یک نفس راحت کشیدن،خدایا شکر.

Tomorrow that will never finish is a good excuse for being hopeful, for a better life, for a comfortable breathing, thank God.

+ نوشته شده توسط سمن ومریم در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 23:54 |
Without Love -- dayz are
"Sadday,
moanday,
tearsday,
wasteday,
thirstday,
frightday,
shatterday... so be in Luv everyday

+ نوشته شده توسط سمن ومریم در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 23:52 |


I wish my eyes could speak what my heart feels for you, coz my lips can lie on what is true. My eyes couldn't coz even if I close them I could still see you.


دلم میخواست چشمام بهت میگفتن که قلبم چه حسی نسبت به تو داره. آخه لب هام میتونن در مورد حقیقت دروغ بگن اما چشمام نمیتونن چون حتی وقتی میبندمشون هم میتونم تورو ببینم.

+ نوشته شده توسط سمن ومریم در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 23:50 |


سکوت سرشار از ناگفته هاست و ناگفته ها پر بهاترین داشته هاست.

Silence is full of untold and unspoken full from s have been.


+ نوشته شده توسط سمن ومریم در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 23:46 |


ز چشمت اگر چه دورم هنوز....پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
اگر غصه بارید از ماه و سال....به یاد گذشته صبورم هنوز
شکستند اگر قاب یاد مرا.....دل شیشه دارم بلورم هنوز
سفر چاره دردهایم نشد..... پر از فکر راه عبورم هنوز
ستاره شدن کار سختی نیست.... گرشتم ولی غرق نورم هنوز
پر از خاطرات قشنگ توام.....پر از یاد و شوق و مرورم هنوز
ترا گم نکردم خودت گم شدی......من شیفته با تو جورم هنوز
اگر جنگ با زندگی ساده نیست.....در این عرصه مردی جسورم هنوز
اگر کوک ماهور با ما نساخت.....پر از نغمه پک و شورم هنوز
قبول است عمر خوشی ها کم است.....ولی با توام پس صبورم هنوز
                                                                                                     مریم حیدرزاده

+ نوشته شده توسط سمن ومریم در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 23:44 |
یکی می پرسد : اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم: برای آنکه باید باشد و نیست....

+ نوشته شده توسط سمن ومریم در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 23:44 |

just i wish to write for you

i wish to say some Poetry for u

if i kenw your heart language

      maryam"


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سمن ومریم در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 23:15 |
به آنانی که از روز تولد مرده اند
به آنانی که از هر خنده ای افسرده اند
به آنانی که با خویشان خود آزرده اند
به آنانی که در باغ شرف پژمرده اند
به انانی که شام دشمنان را خورده اند

به آنانی که حرمت پیوندها برده اند

نتوان دوست گفت 

                 

                                                                         .  علی.

پاسخ

به آنان که از روز تولد مرده اند

نفس عیسی دمی باید

به آنانکه از هر خنده افسرده اند

خنده ی بی منتی باید

به آنانکه از خویشان خود آزرده اند

دست یاری بر شانه ای باید

به آنانی که در باغ شرف پژمرده اند

بوسه ی بی منتی باید

به انانی که شام دشمنان را خورده اند

چشمه ای از بخشودگی ها را نشان باید

به آنانی که حرمت پیوندها برده اند

نباید حتی نگاهی از سر رقبتی کنی

آری

به آنانکه از هر چیز حتی پیوندها بگذرند

نتوان دوست گفت ...آری

                                                                                       "مریم"

+ نوشته شده توسط سمن ومریم در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 20:7 |

                                                                  



گر از نان بگذری تنها برای دل

دوستی

گر از خود بگذر ی چون مادران

دوستی

گر از آبرو هم بگذری تو را گو من چه نامم

دوستی ؟

محرمی ؟

یاری؟

عاشقی؟

عصیانگری یا تازیانه خوده از یاران خویشی ؟

هر چه هستی

دوستی...


+ نوشته شده توسط سمن ومریم در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 19:49 |
لعنت به آدمهایی که با تو نمی خندن بلکه به تو می خندن

درود به آدمهایی که اگر با تو نمی خندن .به تو هم نمی خندن

لعنت به آدمهایی که میگن با تو رابطه ی خونی دارن اما از صد پشت غریبه هم بی وفا ترن.

درود به آدمهایی که اگر ادعای هم خونی ندارن اما محبتشون آدم و شرمنده می کنه.

لعنت به آدمهایی که اسم خواهر و برادر رو یدک می کشن و از قابیل هم خطر ناکترن .

درود به آدمهایی که اگه دوست نیستن دشمن هم نیستن

لعنت به دوستای بی مرام

درود به دشمنان با شرف

 


+ نوشته شده توسط سمن ومریم در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 12:18 |


Powered By
BLOGFA.COM


Sariah

[wWw.SARIAH.blogfa.com],Free MUSIC code in Sariah
free code in Sariah

Sariah

[wWw.SARIAH.blogfa.com],Free MUSIC code in Sariah
free code in Sariah