ساز دلم بد می نوازد ٬گویی گوشه ا ی از دستگاه تنهایی و غربت و آرزوهای دست نیافته است ..
در پریشانی آمدن و رفتنها میان گنگی احساس به دنبال صدای آشنایی امیدوارانه ایستاده ام
بیا و فضای این شب تهی را پر از تپش کن ٬بیا و برای رهایی من بال پرواز باش بیا هم پرواز من باش
چه بی ثمر به این سو و ان سو می روم ...آه ه ه ه ه ه چرا از رحمت نا امید شده ام ؟!
بیا که ساز دلم را تنها تو ای سپیده ی روشن می توانی کوک کنی ...
مرا باور کن و بیا
مرا به فردا نسپار
همین امروز بیا.....
"مریم"


